شعر کفاش خراسانی
ز بي حسابي اوباش يا امام رضا !
شد آن چه بود نهان ، فاش يا امام رضا !
چه صحن و بارگه ست اين ، مگر كه نقشه ي او
كشيده ماني نقاش يا امام رضا ؟ !
چراغ برق تو و نور مه بوَد به مثل
حكايت خور و خفاش يا امام رضا !
شبي برو در ِ مطبخ، ببين چه سان زوار
كتك خورند عوض آش يا امام رضا !
يساول دم مطبخ كه بدتر از خولي ست
يكي دگر بنشان جاش يا امام رضا !
به ديگ ، يك، دو مني ماش و يك مني شالتوك
پزند جاي پلو ماش يا امام رضا !
بسي به ديگ رود استخوان كه گوشت ازو
سترده گشته به منقاش يا امام رضا!
به توي قرمه ي سبزي كنند گوشت ، وليك
به قدر دانه ي خشخاش يا امام رضا !
به وقت صرف غذا ، حرف خادمان اين است
كه جوجه نيست چرا لاش يا امام رضا ؟ !
به گرد روضه ي خلد آشيان تو جمع اند
چه روضه خوان ؟ همه كلاش يا امام رضا !
بسي شده ست كه با ارمني ، زيارت خوان
براي زر شده قارداش يا امام رضا !
به جاي آن كه به پاي پياده ، كفش كنند
كَنند آن چه بود پاش يا امام رضا !
جماعتي شده دربان ، تو را بلا نسبت
همه اراذل و اوباش يا امام رضا !
ز مفت خوران فراوان كه گرد تو جمع اند
به فكر گنبد خود باش يا امام رضا !
به روز حشر ز كس وا مگير سايه ي لطف
خصوص از سر كفاش يا امام رضا !
